چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۰  
۲ رمضان ۱۴۴۲  
Wednesday 14 Apr 2021  
۱۳۹۹/۱۰/۱۰    ۹:۷     بازدید:۱۵۴       کد مطلب:۲۹۹۰۶          ارسال این مطلب به دیگران

مبانی اندیشه دینی » مقاله
سنت‌گرایی در ترازوی عقل محمد اسفندیاری
نقد اندیشه‌های دکتر سید حسین نصر
بسم الله الرحمن الرحیم فردا نوزدهم شهریور، سالگشت درگذشت آیت الله طالقانی است و من دوست داشتم در باره کارنامه فکری و سیاسی آن مرحوم که سال‌ها روی آن کار کرده و دو جلدکتاب هم عرضه کرده‌ام بگویم که می‌توانست بسیار درس‌آموز و دیده‌گشا باشد؛ چون نکات نادیده و ناگفته‌ای در گفتار و مشی و منش ایشان هست؛ اما گردش روزگار برعکس شد و من باید در باره دکتر حسین نصرکه دقیقا برعکس آیت‌الله طالقانی است سخن بگویم. عنوان اصلی بحث من سنت‌گرایی در ترازوی عقل است و عنوان فرعی بحث، نقد اندیشه‌های سید حسین نصر است.

کارنامه فکری دکتر نصر
خیلی روشن است که باید کارنامه فکری و سیاسی دکتر نصر بررسی شود؛ اما من در این جلسه از کارنامه سیاسی ایشان چشم‌پوشی می‌کنم و تنها به کارنامة فکری ایشان می‌پردازم؛ اما برای این که موضعم را در قبال ایشان مشخص کنم، می‌گویم که من کارنامه فکری و سیاسی دکتر نصر را قبول ندارم و اندیشه‌های وی را موجب انحطاط و عقب ماندگی جهان اسلام می‌دانم؛ با این حال این جمله ابن قبه رازی همیشه در گوش من است که «اولی الاشیاء بأهل الدین الانصاف» از این رو باید اندیشه‌های ایشان در کمال انصاف نقد شود. من در آغاز گزارشی از زندگی و اندیشه‌های ایشان را ارائه می‌نمایم و سپس تلاش می‌کنم تقریر درست و بی‌طرفانه‌ای عرضه کنم و در نهایت یازده اشکالی را که به دکتر نصر دارم مطرح می‌کنم.

دکتر نصر یکی از بزرگترین اسلام‌پژوهان عصر حاضر و از بزرگان، بلکه پیشگامان تفکر سنت‌گرایی است و در ضمن از بزرگان طریقت شاذلیه، به شمار می‌آید. نسبت این طریقه صوفیه، به ابوالحسن علی بن عبدالله شاذلی متوفای قرن هفتم می‌رسد و طریقه و فرقه‌ای کاملا متشرع است و عمل به کتاب و سنت را نصب العین خود دارد.

امتیازات و افتخارات متعددی در کارنامه دکتر سید حسین نصر هست که به چهار مورد اشاره می‌کنم: تحصیل و تدریس در عالی‌ترین مراکز دانشگاهی جهان، شاگردی نزد بزرگترین استادان علم و فلسفه در ایران و جهان، آشنایی با فلسفه قدیم و جدید و آشنایی با علوم قدیم و جدید.

اگر یکی از این امتیازات در کارنامه کسی باشد، برای او بسی موجب افتخار است. برای آشنایی با استعداد شگرف دکتر نصر، جا دارد اشاره کنم که ایشان در بیست و پنج سالگی دو کتاب به زبان انگلیسی نوشته است: کتاب اول در باره دیدگاه متفکران اسلامی در زمینه طبیعت است که با عنوان انگلیسی «درآمدی بر آموزه‌های کیهان شناسی اسلامی» منتشر شده است و کتاب دیگر «علم و تمدن در اسلام» است. کسی که بتواند در بیست و پنج سالگی دو کتاب در باب تمدن و فرهنگ اسلامی به زبان انگلیسی بنویسد و مراکز دانشگاهی معتبر آن را چاپ کنند، این، نشانه موفقیت بسیار زیاد آن جوان است.

دکتر نصر در ایران به علت ارتباط با رژیم پهلوی، همواره تنبیه شده است؛ اما من به این جنبه از کارنامه سیاسی او کاری ندارم؛ اما اشاره‌وار می‌گویم که پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، احسان طبری در مقاله‌ای دکتر نصر را از عُمال شناخته شده امپریالیسم معرفی کرد و نوشت در تایمز ادبی، مقاله‌ای درباره دکتر نصر نوشته شده و نشان داده شده است که ترجمه او از آثار علامه طباطبایی، دقیق نیست و خیلی از مسایل تصوف را در آن آثار وارد کرده است. 

رضا براهنی هم قبل انقلاب در کتاب ظل الله از دکتر نصر به عنوان کسی نام برد که جلوی شاه و شهبانو دولا دولای فلسفی می‌رود. در سال‌های اخیر هم دکتر نصر را به این لحاظ مذمت کردند؛ اما نکته‌ای را که نگفتند، بلکه نهفتند و شاید به آن توجه نداشته و نمی‌دانستند این بود که دکتر نصر هیچ سنخیتی با رژیم پهلوی نداشت؛ چون شاه در پی دو چیز بود: تجددگرایی (مدرنیزاسیون) و غرب‌گرایی (وسترنیزاسیون)؛ اما دکتر نصر اساسا نه تجدد را قبول داشت و نه غرب را. باز خوب است اشاره کنم که شاه دو کتاب به نام به سوی تمدن بزرگ و انقلاب سفید داشت؛ حال آنکه دکتر نصر، تمدن بزرگ و کوچک و انقلاب سفید و انواع دیگر انقلاب و حتی اصلاح را به شرحی که خواهم گفت قبول نداشت. از این رو اگر چه طبیعی است، اما شاید برای عده‌ای عجیب باشدکه دکتر نصر در همه‌پرسی ششم بهمن سال 1341 که به انقلاب سفید معروف شد، شرکت نکرد و شناسنامه‌اش مهر نخورد.
 نصر از شخصیت‌های بسیار روحانی و معنوی و علاقه‌مند به امور باطنی و مُبلغ باطن‌گرایی است که ممکن است یکی این را حسن او به شمار آورد و یکی مثل من باطن‌گرایی را عیب او بداند. او قطعا مکاشفه‌ها و تجربه‌های دینی و روحانی فراوانی دارد. رامین جهانبگلو، از بستگان دکتر نصر، مصاحبه‌ مفصلی با او کرده که در قالب کتابی با عنوان در جستجوی امر قدسی منتشر شده است. جهانبگلو در این مصاحبه به دکتر گفته است: 
من معتقدم که شما بیشتر عمرتان را به پژوهش در باره معنویت گذرانده‌اید تا این که از نزدیک آن را تجربه کنید؛ اما دکتر نصر بی‌درنگ پاسخ داده که: نه، این کاملا غلط است. بعد مجبور شده تا از تقید خود به احکام شرعی بگوید. او گفته است: برای من تجربه دینی مهم‌تر از تحقیق در باره دین است.

در جای دیگری هم گفته است: من در دو، سه سالگی چند بار در خواب و رویا، بودن در حضور خداوند را احساس کردم و یک بار هم فرشتگان را دیدم که مرا از سقوط نجات دادند. کسانی که نصر را دقیق نشناسند، ممکن است این جملات را حمل بر تخیلات یا توهمات کنند؛ اما کسانی که او را به خوبی می‌شناسند و با شخصیت معنوی و روحانی او آشنایی دارند، می‌دانند که تخیل و توهم نیست و کاملا صادقانه است و او چنین تجربه‌هایی را داشته است.

خانواده پدری دکتر نصر اهل تصوف بودند و دکتر نصر هم به تبع خانواده، بلکه به سبب این که خود او بسیار معنویت‌گرا بود، به تصوف رو آورد. سید حسین نصر، تصوف را قلب اسلام می‌داند و پیامبر(ص) را سرسلسله صوفیان می‌شمارد. همه اهل اسلام از دید او به سه گروه تقسیم می‌شوند: مسلمین، مومنین و محسنین. دکتر نصر می‌گوید صوفیان در شمار همین محسنین هستند. 

ما امروزه با سه تا نصر مواجه هستیم: نصر اسلام‌پژوه، نصر تصوف‌گرا و نصر سنت‌گرا. آنچه مهم‌تر است یا حداقل برای بنده مهم‌تر است، نصر سنت‌گراست. 

مفهوم سنت‌گرایی
پیش از ورود در بحث، ذکر این نکته ضروری است که سنت‌گرایی یا ترادیشنالیسم که محل بحث ماست، غیر از چیزی است که ما در ایران، سنت می‌گوییم و عده‌ای را سنت‌گرا می‌نامیم. این دو تفاوت اساسی با هم دارند. 
سنت‌گرایی یا ترادیشنالیسم سه تا بنیانگذار دارد: رنه گنون که بعدا مسلمان شد و نام عبدالواحد یحیی را بر خود گذاشت. آناندا کومارا سوامی و فریتیوف شوان(با نام اسلامی شیخ عیسی نورالدین احمد). این سه از بنیانگذاران سنت‌گرایی در عصر حاضر شمرده می‌شوند. شاید بتوان خود دکتر نصر را هم از بنیانگذاران سنت‌گرایی نامید. 

اولا تعریف این‌ها از سنت چیست؟ من عبارت این‌ها را می‌خوانم و بعد به نقد و بررسی آن می‌پردازم. سنت‌گرایان می‌گویند: «سنت امر مقدسی است که از طرق وحی، عیان شده است...» بر همین تعریف اشکال‌های زیادی می‌توان وارد کرد؛ چون این تعریف با مصادیق سنت که برمی‌شمارند، همخوانی ندارد. «...و در طول تاریخ گسترش یافته و کلی‌تر از دین است... » پس سنت کلی‌تر از دین است و ساخته و پرداخته دست بشر نیست. «...به عبارت دیگر سنت مجموعه حقایقی است با خاستگاه قدسی و منشأ وحیانی که از رهگذر اشراق بودا، نزول آواتارهای آئین هندو و دریافت نبوی در ادیان توحیدی و مانند این‌ها از خداوند سرچشمه گرفته است. »
این یک تعریف دست و پاشکسته‌ از سنت است که آنها ارائه کرده‌اند و البته بحث سنت خیلی پیچیده‌تر است و مثلا سنت از دیدگاه اینها اگر با «تاء» بزرگ نوشته شود، یک معنا دارد و اگر با «تاء» کوچک نوشته شود معنای دیگری دارد که اگر بخواهم به آن بپردازم، از بحث اصلی دور می‌شویم. 

چکیده این که سنت از نگاه سنت‌گرایان، ادیان ابراهیمی، آیین‌های هندی، چینی و محلی مانند آئین هندو، بودا، دائو و شینتو را در برمی‌گیرد. سنت‌گرایان، سنت را یک امر قدسی و مقدس می‌دانند و اگر می‌گویند سنت قدسی یا سنت مقدس، این قید قدسی و مقدس، قید احترازی نیست؛ بلکه حشو و قید توضیحی و تاکیدی است و آنها سنت را لزوما مقدس می‌دانند و از نگاه آنها سنت غیر مقدس وجود ندارد. 
از دیدگاه دکتر حسین نصر، دنیا و آنچه در آن است، به دو قسم سنتی و مدرن تقسیم می‌شود و بنا را بر تحسین دنیای سنتی و تقبیح دنیای مدرن می‌گذارد. او گفته است جهان سنتی در جوهر، مقدس و در عرض نامقدس است؛ اما دنیای مدرن و جدید در جوهر خود نامقدس است. به عبارت دیگر سنت‌گرایان و از جمله دکتر نصر معتقدند که جهان سنتی ذاتا خوب و تصادفا بد است و جهان جدید ذاتا بد و تصادفا خوب است. انسان سنتی خلیفه خدا بود؛ اما انسان مدرن از دوران رنسانس به بعد، خلیفه شیطان شده است.  
 
بستر سنت‌گرایی
جمله‌ای را اِی اچ کار ( ادوارد هالت کار) در کتاب «تاریخ چیست؟» که کتاب بسیار مهمی است، ظاهرا از یک متفکر دیگری نقل کرده که برای من خیلی جالب بود. او نوشته هر وقت کتابی را برمی‌داری تا بخوانی، بیش از توجه به نام نویسنده، ببین در چه تاریخی، تالیف یا منتشر شده است. این جمله خیلی بامعناست. به عنوان مثال اگر نویسنده‌ای می‌خواست در باره رژیم پهلوی در سال 1358 و 1395 کتاب بنویسد، قطعا یک جور و یک شکل نمی‌نوشت. 

بنابر این تاریخ انتشار هر کتاب مهم است و این نکته در باره همه متفکران حتی فیلسوفان انتزاعی هم صدق می‌کند که در چه قرنی و چه عصری زندگی می‌کردند. همه ما فرزند زمان خویشتنیم و رنگی از محیط داریم. سنت‌گرایان هم به اعتباری، فرزند زمان خویشتن هستند.

 سنت‌گرایی در قرن بیستم شکل گرفت؛ یعنی هنگامی که سکه علم‌پرستی، سیانتیسم و اندیشه ترقی  و امثال آن، رونق گذشته را نداشت و اشپنگلر کتاب انحطاط غرب و توینبی کتاب تمدن در بوته آزمایش را نوشته بود و دو جنگ جهانی رخ داده بود و صد‌ها هزار نفر کشته شده بودند. این سرخوردگی از غرب و دنیای بورژوازی، واکنش‌های متفاوتی را در میان مردم دنیا در پی داشت: عده‌ای به سوسیالیسم و جمعی به مارکسیسم روی آوردند و گروهی به دین گرایش پیدا کردند و دسته‌ای هم به معنویت(اسپریچوالیتی) متمایل شدند و جماعتی هم به عرفان‌های التقاطی از تئوصوفیسم که رنه گنون ابتدا به آن گرویده بود تا ترادیشنالیسم و سنت‌گرایی روی خوش نشان دادند.  
نصر، در این زمانه و با این زمینه و در چنین محیطی بود. خود او نقل کرده هنگامی که در دانشگاه «ام آی تی» درس می‌خواندم، رابرت اوپنهایمر، سازنده بمب اتم و همکاران او را دیدم که به‌شدت به علت دنیایی که به وجود آورده بودند، پشیمان و دچار عذاب وجدان بودند و سن هیچ کدام از آنها به بالاتر از پنجاه سال نرسید. دکتر نصر در ادامه گفته است وقتی من این‌ها را دیدم، دریافتم که باید به راه دیگری بروم. علاوه بر این با «جرج سانتیانا»(از منتقدان فلسفه غرب)، آشنا شدم و همو بود که مرا نسبت به فلسفه غرب، ناقد به بار آورد. او کتاب‌های رنه گنون را به من داد. وقتی کتاب‌های رنه گنون را خواندم، دنیا زیر پایم لرزید و جذب این اندیشه شدم. این گزارش خیلی کوتاهی از سنت‌گرایی و بسترهای به وجود آمدن آن بود. 

نقد سنت‌گرایی
سنت‌گرایی، دارای محسنات و دستاوردهای مثبتی است؛ از جمله این که این بشر ماده‌گرا و مُدگرا را به سوی معنویت و دین و گنجینه‌های سنت رهنمون می‌شود. همواره همه دانشمندان می‌گویند مقداری محافظه‌کاری لازم است و ما بخصوص در عرصة علم باید مقداری محافظه‌کار باشیم. این کنسرواتیسم و محافظه‌کاری، لازمة علوم است؛ چون مثلا اگر یک فیزیک‌دانی رأی جدیدی را اعلام کند، سایر فیزیکدان‌ها به راحتی نمی‌پذیرند و تسلیم نمی‌شوند و از آرای پیشین خود دفاع می‌کنند؛ مگر این که رای جدید را با توجه به براهین و ادله، درست و برتر بیابند. در سنت‌گرایی هم محافظه‌کاری هست و این مقدار از محافظه‌کاری به کار می‌آید. 
من در باره سنت‌گرایی و مفاهیم مشابه آن دو مقاله با عنوان «تفسیر ارتجاعی دین» و « نزاع قدیم و جدید» نوشته‌ام و اندیشه‌های مشابه سنت‌گرایی را نقد کرده‌ام. در این نقد هم به مباحثی می‌پردازم که در مقالات دیگرم نیامده است:

اشکال اول: خط‌کشی تاریخی. نخستین نقدی که من بر نصر وارد می‌دانم این است که ایشان یک خط‌کشی تاریخی کرده و تاریخ و دنیا را به پیش و پس از رنسانس تقسیم کرده و دوران پیش از رنسانس را تحسین و پس از رنسانس را تقبیح نموده است. او در اینجا مرتکب دو مغالطه شده است. مغالطة اول این است که سنت‌گرایی یعنی آنچه به گذشته تعلق دارد، درست است. مغالطة دوم، عدم تجدد و غلط و نادرست دانستن امور جدید و بدون سابقه است. در اینجا دو تا مغالطه صورت گرفته است، نه یکی؛ چون ممکن است کسی بگوید سنت مقدس است و این لزوما به معنای نامقدس بودن تجدد نیست و چه بسا در تجدد هم عناصر مقدسی یافت شود؛ اما سنت‌گرایان چنین نظری ندارند. آنها همه سنت را  مقدس و  همه تجدد را نامقدس می‌دانند. جمله معروف رنه گنون در کتاب بحران دنیای متجدد این است که اندیشه صادق و حقیقی نمی‌تواند نو باشد. 

از این رو دکتر حسین نصر از علوم یونانی دفاع می‌کند و آن را متعلق به دوره سنت می‌داند و معتقد است که یونان، غرب نیست؛ بلکه شرق است. گذشته از مناقشه شرقی یا غرب بودن یونان، دفاع او از علوم یونانی از این خط‌کشی تاریخی سرچشمه می‌گیرد و او بر آن است که این علوم اگرچه اسلامی نیست، ولی به شرق و دوره سنت اختصاص دارد و از این رو هنگامی که علوم یونانی وارد جهان اسلام شد، یک صادق هدایت هم از درون آن بیرون نیامد؛ اما من به ایشان عرض می‌کنم که اتفاقا شواهد تاریخی متعددی گواهی می‌دهد که صادق هدایت‌های بسیاری با ورود علوم یونانی، پدید آمدند و بسیاری از دین برگشتند تا آنجا که می‌گفتند: «من تمنطق تزندق» هر کس منطق بخواند، کافر و زندیق می‌شود و به همین علت، کتاب‌های زیادی در رد علم منطق نگاشته شد که نصیحة اهل الایمان فی الرد علی منطق یونان از آن جمله است و پاره‌ای دیگر در فهرست ابن ندیم و کشف الظنون حاجی خلیفه و کتب دیگر با عنوان الرد علی ارسطا طالیس آمده است؛ حتی حدیثی اگرچه غیرمعتبر در مخالفت با فلسفه و تصوف وارد شده است: سیأتی علی الناس زمان علماؤهم شرار خلق الله علی وجه الارض لأنهم یمیلون الی الفلسفة و التصوف. علاوه بر این در کتب حدیثی ما ابوابی در باره «صوف و تفلسف» وجود دارد که از تصوف و روی آوردن به علوم یونانی برحذر می‌دارد؛ بنابر این برچه اساسی آقای دکتر نصر گفته است که علوم یونانی، منحرف و مرتد و از دین برگشته نداشته است؟! 

اشکال دوم بنده به دکتر نصر در باره خط‌کشی جغرافیایی ایشان است؛ وی دنیا را به شرق و غرب تقسیم کرده و شرق و علوم شرقی را تحسین و غرب و علوم غربی را تقبیح کرده و گفته است علوم شرقی، مفید و علوم غربی، مضر و یا لااقل غیرمفید است؛ در حالی که علم، مکان‌مند و زمان‌مند نیست، شرقی و غربی، قدیم و جدید و دینی و غیردینی ندارد. این و آن و شرق و غرب، به علم منسوب می‌شوند؛ اما علم، به این و آن و شرق و غرب منسوب نمی‌شود. هرکسی در شرق یا غرب، فرمول آب را به دست بیاورد و اعلام کند، ما از او می‌پذیریم. می‌گویند قدرت، فساد می‌آورد و قدرت مطلق، فساد مطلق در پی دارد؛ هرکس بتواند راه جلوگیری از فساد قدرت را به ما یاد بدهد، این علم است و روی چشم ما جا دارد و تفاوتی نمی‌کند که از غرب و آکسفورد آمده باشد یا از مسجد جمکران؛ به قول مولوی: 

                    شاخ گل هرجا که روید هم گل است/ خُمِّ مُل هرجا که جوشد هم مُل است 
                          گر ز مغرب بر زند خورشید سر/ عین خورشید است نه چیز دگر

دکتر نصر با این خط‌کشی جغرافیایی، در برابر غرب، زهد علمی می‌ورزد؛ در حالی که هیچ چیزی بدتر از زهد علمی نیست. به تعبیر دیگر او از خود حمیت نشان می‌دهد، حمیتی که در قرآن با وصف جاهلی، از آن یاد شده است: الحمیة الجاهلیة و به این معناست که کسی پذیرش سخن حق دشمن را برای خود ننگ و عار بداند. من اسم این شیوه را «میسوسوفیا» یعنی نفرت از حکمت، می‌گذارم که در برابر «فیلوسوفیا» یعنی عشق به حکمت قرار دارد. فیلوسوفیا و کسی که عاشق حکمت است، به زادگاه حکمت و این که شرقی است یا غربی، بوعلی سینا گفته یا ارسطو، نگاه نمی‌کند؛ برخلاف میسوسوفیا که به افراد می‌نگرد.  

سید جمال‌الدین اسدآبادی 150 سال پیش کلامی را در «مقالات جمالیه» نوشته که انگار خطاب به دکتر نصر است: 
«علمای ما در این زمان، علم را بر دو قسم کرده‌اند یکی را می‌گویند علم مسلمانان، یکی را می‌گویند علم فرنگ و از این جهت منع می‌کنند دیگران را از تعلیم بعضی از علوم نافعه و این را نفهمیده‌اند که علم (شاهد اینجاست، چقدر عبارت قشنگ و فکر چقدر عمیق است!) آن چیز شریفی است که به هیچ طایفه‌ای نسبت داده نمی‌شود و به چیزی دیگر شناخته نمی‌شود؛ بلکه هر چه شناخته می‌شود، به علم شناخته می‌شود و هر طایفه‌ای که معروف می‌گردد، به علم معروف می‌گردد. انسان‌ها را باید به علم نسبت داد، نه علم را به انسان‌ها. چه بسیار تعجب است که مسلمانان آن علومی که به ارسطو منسوب است، آن را به غایت رغبت می‌خوانند؛ گویا که ارسطو یکی از اراکین(ارکان‌ها) مسلمانان بوده است؛ اما اگر سخنی به کلیلو(گالیله) و نیوتن و کپلر نسبت داده شود آن را کفر می‌نامند... پدر و مادر علم، برهان است و دلیل، نه ارسطو و کلیلو. حق در آنجاست که برهان آنجاست.» همان چیزی که گذشتگان می‌گفتند: نحن ابناء الدلیل حیث ما مال نمیل: ما فرزندان و پیروان دلیل و برهان هستیم و هرجا دلیل باشد، ما به آن میل و گرایش پیدا می‌کنیم. 

اشکال سوم به تعبیر من مغالطة مسموم کردن چاه است که پیش از طرح آن، عبارت درست و متقنی را از خود دکتر نصر می‌خوانم. او با اشاره به جریان‌هایی مانند بنیادگرایی، افراط‌‌گرایی و نژادگرایی نوشته است: «آنها را نه در پرتو اغراض سیاسی، بلکه باید در پرتو حقیقت مطالعه کرد. این روش که چیزی را در آغاز ملعون و منفور نشان دهیم و سپس آن را علیه مخالفانمان به کار ببریم، غلط است.» این کلام دکتر نصر است و ما هم می‌پذیریم و می‌گوییم: سلمنا و مرحبا بناصرنا و خطاب به ایشان می‌گوییم پس نباید اول به چیزی انگ زد و آن را ملعون و منفور نشان داد و سپس به نقد آن پرداخت. این روش همان‌طور که خود شما فرمودید درست نیست؛ در حالی که خود شما این روش را در باره کل تاریخ غرب به کار بردید و همه آن تاریخ را با یک کلمه سکولاریسم تعریف و تحقیر کردید. شما گفته‌اید خطر سکولاریسم به مراتب سنگین‌تر و سهمگین‌تر از یورش مغولان است و این همان مغالطه مسموم کردن چاه است. 

مغالطه مسموم کردن چاه، ‌این است که یک نفر ادعایی را مطرح کند و سپس برای این که کسی با ادعای او مخالفت نکند، پیشاپیش انگی به مخالفان خود بزند و مثلا بگوید این حرف ماست و خیلی هم روشن است و هرکس نپذیرد معلوم می‌شود ذهن ساده و بسیطی دارد و نادان است. علت نامگذاری مغالطه به مسموم کردن چاه این است که چون اگر کسی به مخاطب خود بگوید آب فلان چاه مسموم است، این جمله خود به خود یک تاثیر روانی روی وی می‌گذارد و او بدون آزمایش، از آب چاه پرهیز می‌کند. به نظرم این اولین مغالطه‌ای است که دکتر نصر نسبت به جهان غرب دارد و غرب را به سکولاریسم تعریف می‌کند.

مغالطه دوم، چرا غرب با سکولاریسم تعریف بشود؟ مدرنیسم مساوی با سکولاریسم نیست. سکولاریسم یکی از وجوه و اوصاف قابل تفکیک مدرنیسم است و بنابراین می‌شود مدرن بود، اما سکولار نبود. بنده مدرن هستم، اما سکولار نیستم. جمهوری اسلامی طبق تعریف دکتر نصر، حکومتی صد در صد مدرن است؛ اما سکولار نیست. در اینجا دکتر نصر دچار مغالطة کُنه و وجه شده است؛ یعنی وجه و صورت و ظاهر یک چیزی را کنه آن معرفی می‌کند. سکولاریسم یکی از وجوه قابل تفکیک مدرنیسم است؛ اما عین آن و کنه آن نیست.

اشکال چهارم، گذشته‌پرستی است. نصر در دفاع از میراث کهن، آن قدر عقب عقب می‌رود تا از ارتجاع و کهنه‌پرستی سر درمی‌آورد. اگر عقاید نصر را ارتجاعی ندانیم، پس باید واژه ارتجاع را از کتاب‌ها و فرهنگ‌های سیاسی پاک کنیم و دیگر کسی را مرتجع نخوانیم. من جمله‌ای را از دکتر نصر که در مصاحبه با مجله مهرنامه گفته و از روزگار شکایت کرده، می‌خوانم: «خداوند خودش می‌داند که ما در چه عالمی و در چه اوضاعی زندگی می‌کنیم؛ اولا وضع کنونی چنان شده است که اگر من در قم هم بودم نمی‌توانستم با الاغ به مدرسه فیضیه بروم و آنجا درس بدهم. مجبور بودم از اتومبیل استفاده کنم.» این الاغ که او گفته، بحث مستوفایی دارد که بعدا به آن می‌رسیم و این گذشته‌پرستی است و این در حالی است که خود او نوشته است که قبل از انقلاب یک خدمتکار، یک منشی و یک محافظ و شش راننده داشته و یک هلی‌کوپتر هم در اختیارش بوده و به طور مرتب با آن برای کارهای دانشگاهی از تهران به اصفهان می‌رفته و برمی‌گشته است؛ حالا چنین کسی می‌خواهد ما را برگرداند و سوار دراز گوش کند!

او باز هم با شِکوه و شکایت می‌گوید یکی از انتظارات من از انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی این بود که مردم را به لباس‌های سنتی برگرداند. این کت و شلوار چیست؟! او یک کتاب هم به نام جوان مسلمان و دنیای متجدد دارد و مطالبی در این مطرح کرده که خطرناک است و نمی‌توان مزاح و شوخی تلقی کرد. وی نوشته است: 
«مشکل می‌توان با بر تن داشتن لباس‌های سنتی اسلامی، لاادری یا ملحد بود؛ زیرا این لباس‌ها در واقع به معنای ظهور یا اظهار این وظیفة روحانی است که انسان نمایندة خدا بر روی زمین است.»

ایشان انگار توجه ندارد که این همه عرب با همین لباس‌های سنتی و در کنار خانة خدا، افکاری ده برابر بدتر از صادق هدایت دارند. افکار دکتر نصر در این زمینه شبیه افکار برخی از اخباری‌ها بلکه بدتر از آنهاست؛ آنها هم می‌گفتند که ما باید لباس ائمه(ع) را بپوشیم و این حرف را با نگاه و انگیزه دینی و اعتقادی می‌زدند؛ اما او خواستار پوشیدن لباس‌های سنتی با انگیزه بازگشت به سنت است. ضمن این که برخی از اخباری‌ها مثل ملامحسن فیض کاشانی و شیخ یوسف بحرانی با نظر بقیه اخباریون مخالف بودند و فیض کاشانی «تحت الحنک» بستن را نیز لباس شهرت دانسته و محدث بحرانی، صاحب الحدائق الناظره گفته کسی که می‌گوید باید لباس ائمه(ع) را پوشید، جاهل است و این جهل محض است. خود ائمه(ع) هم فرموده‌اند: «خَیرُ لباسِ کُلُ زمانٍ، لباسُ اَهلِه»: بهترین لباس هر زمان، لباس اهل همان زمانه است؛ یعنی باید در باره نوع لباس هر زمان به عرف آن زمان مراجعه کرد.

اشکال و نکته پنجم این است که دکتر نصر اساسا با ماشین مخالف است؛ اما شریعتی با ماشینیسم مخالف است، نه ماشین و یک کنفرانسی هم با عنوان ماشین در اسارت ماشینیسم داد که به صورت کتاب منتشر شد؛ ولی نصر می‌گوید مخالفت من با ماشینیسم نیست، با ماشین است و من جهانی را دوست دارم که در آن بیل و کلنگ و خیش باشد. شریعتی بازگشت به خویش و دکتر نصر بازگشت به خیش را مطرح کرد! شریعتی با ماشینیسم مخالف بود و نصر با ماشین مشکل دارد و می‌گوید متاسفم که شیوه‌های تولید متکی بر ماشین‌آلات، جایگزین شیوه‌های سنتی شده است. 

از همه عجیب‌تر این که جناب دکتر نصر برخلاف قرآن که سه بار فرموده: «لاتبخسوا الناس اشیائهم» (اعراف، هود، 85؛ شعرا، 183): از ارزش کار مردم نکاهید، با پزشکی جدید هم مخالف است؛ چون به اعتقاد وی پزشکی جدید با جلوگیری از بیماری و مرگ و میر، باعث انفجار جمعیت شده است! در حالی که برای کنترل جمعیت و جلوگیری از انفجار جمعیت، هزار و یک راه حل وجود دارد و باید از پزشکی جدید برای درمان انواع و اقسام بیماری‌ها و کاستن از آلام بشری سپاسگزار بود. او علوم طبیعی غربی را طرد می‌کند و معتقد است خواندن علم شیمی و رفتن به آزمایشگاه با حضور در نماز جمعه در تضاد است. ایشان عمیقا معتقد است توأم کردن دیانت با علم، خواب و خیالی بیش نیست و یک دانش آموز مسلمان به محض این که می‌آموزد ترکیب آب،H2O  است، از نماز روزانه دست می‌کشد. دکتر نصر علوم انسانی را دروغین و مجعول می‌خواند و در عوض، علم جفر و رمل و کیمیا را مقدس می‌شمارد و از اهمیت علوم خَفیّه و تقسیم ستاره‌شناختی انسان‌ها می‌گوید و بر آن است که جادوگران قبایل آفریقا بیش از روانشناسان امرزوی انسان را می‌شناسند. 

ما به آقای نصر می‌گوییم این علوم غریبه یا خفیه و علم کیمیا و سیمیا و لیمیا و هیمیا و ریمیا و غیره، چه مجهولی را برای ما معلوم و چه مشکلی را حل و چه دردی را درمان کرد؟ به قول کارل پوپر در کتاب زندگی سراسر حل مسأله است، ما باید در سراسر زندگی، مسأله حل کنیم. در مجموعه یادداشت‌های استاد مطهری می‌خواندم که از محاسن غربی‌ها این است که هر موضوعی را به مسأله تبدیل می‌کنند و آن را حل می‌کنند. خود ایشان هم بر همین اساس کتاب خود را با نام مسأله حجاب و نه حجاب یا موضوع حجاب، مطرح کرد.  

ما به دکتر نصر می‌گوییم این علومی که شما می‌گویید، چه مشکلی را در جهان اسلام حل کردند؟ آیا با آن چرخ ساختند و یا دردی را درمان کردند؟ 
دکتر نصر در این دنیا آن قدر عقب می‌رود تا به قرون وسطی و قبل‌تر و عقب‌تر از آن می‌رسد تا جایی که دیگر نمی‌تواند عقب‌تر برود؛ مثل کسی که آنقدر می‌رود تا به دیوار می‌خورد و دیگر جایی برای رفتن ندارد؛ اما وقتی به آنجا می‌رسد، چیزهای دیگری می‌گوید و این عین عبارت اوست: 
« ما علاوه بر عالَم محسوس و عالم معقول، عالَم بینابینی نیز داریم به نام عالم مثال که «هُوَرقِلیا» متعلق به همین عالم یا به قول عرفا متعلق به اقلیم هشتم است. جابلقا و جابلسا دو شهر این عالم مثال‌اند که در اقلیم هشتم جای دارند و باقی شهرهای عالم محسوس، در هفت اقلیم عادی جغرافیایی قرار دارند.»

 العجب کل العجب، آن هم از کسی که علم فیزیک خوانده و چنین چیزی می‌گوید و بعد در چنین وضعیتی خود او گفته است چرا برخی اسلام را دین قرون وسطایی و مسیحیت را دین متجدد می‌دانند؟! باید به ایشان گفت تصویری که شما از اسلام ارائه می‌دهید، معلوم است که دیگران را به این نتیجه می‌رساند که اسلام قرون وسطایی است:

                        گفت مردی با زنش طوبای زشت/ گرتو طوبایی گذشتم از بهشت 

بنابر این سنت‌گرایی هم به لحاظ معرفتی و هم به لحاظ سیاسی، یک جریان ارتجاعی و گذشته‌گرا و کهنه‌پرست است و روی این حساب دکتر نصر اصلاح و رفرم و انقلاب را قبول ندارد و چنان که گفتم به همین دلیل او به انقلاب سفید شاه رای نداد. این رای ندادن هم از موضع یک انسان مبارز نبود؛ بلکه از یک موضع ارتجاعی نشأت می‌گرفت. با ایشان اگر از اصلاح سخن بگوییم، می‌گوید بله، باید درون خود را اصلاح کنیم؛ ما هم قبول داریم؛ اما با اصلاح دیگران و اهتمام به امور دیگران است که ما هم ساخته و تزکیه می‌شویم؛ چنانکه پیامبر(ص) هم از «اندثار» به مقام «انذار» رسید.
 
سنت‌گرایی چون از نظر سیاسی هم تخته‌بند گذشته است، دو الگو را برای حکومت به رسمیت می‌شناسد: الگوی خلافت برای اهل سنت و الگوی سلطنت برای شیعه. برخی از همکاری دکتر نصر با رژیم پهلوی تعجب می‌کنند؛ در حالی که او انگیزه‌های مادی و مال و مقام نداشت و تنها چون سلطنت را میراثی کهن و مقدس می‌دانست، تن به این همکاری داد. او در همین زمینه نوشته است: تشیع در بیشترین مدت تاریخ خود، در این 1400 سال، سلطنت را کم‌نقص‌ترین شکل حکومت در دوران غیبت مهدی(ع) می‌دانسته است.

در جواب ایشان باید گفت که آیا علت کنار آمدن تشیع با سلطنت، این بود که آن را کم نقص‌تر دید یا اصلا   شیوه و روش حکومتی دیگری وجود نداشت و انتخابی در میان نبود؟ مگر در قرون پنجم تا هشتم، الگوی حکومتی جمهوری و دموکراسی و سلطنت و غیره داشتیم و تشیع در میان آنها سلطنت را برگزید؟ روشن است که چنین چیزی نبود و تنها الگوی حکومتی هم سلطنت بود که تشیع به ناچار با این الگو کنار آمد و به اندرز حاکمان پرداخت. 

جالب این که دکتر نصر که دلباخته  شیوه سلطنت است، به جوانان توصیه می‌کند که مبادا جذب دموکراسی شوید؛ او نوشته است: « نپندارند دموکراسی شکل آرمانی حکومت در همه جاست». 
در جواب ایشان باید گفت که اولا چه کسی گفته است که دموکراسی بهترین شکل حکومت است؟! تقریبا همه صاحبنظران اذعان کرده‌اند که دموکراسی بهترین بد است و شرش از انواع دیگر حکومت، کم‌تر است. 

برخی از این سنت‌گرایان مثل پیروان فریتیوف شوان از قرون وسطی سر درآوردند و خود دکتر نصر هم به جابلسا و جابلقا رسید و برخی از این‌ها به نخستین‌گرایی که معادل «پرایموردیالیسم» است، متمایل شدند. پیروان شوان تا بدانجا رسیدند که به سراغ عرفان سرخپوستی رفتند و لباس سرخپوستی می‌پوشیدند، طبل می‌زدند و می‌گفتند ما سنت را به این صورت پاس می‌داریم. در باره خود شوان، حرف و حدیث‌های زیادی  همچون برهنگی قدسی یا برهنگی مقدس گفته می‌شود؛ اما چون برای بنده ثابت نشده است، من از آنها می‌گذرم و گناه آنها را به گردن دکتر نصر نمی‌اندازم؛ زیرا او عملکرد پیروان شوان را در باره برهنگی‌ها و نقاشی‌ها را که البته با انگیزه‌های پورنوگرافیک نبود، قبول نداشت و محکوم می‌کرد.

اشکال دیگری که به نصر وارد است، اشکال فن‌آوری هراسی یا «تکنوفوبیا»ست. دکتر نصر تکنولوژی را نه عطیّه، بلکه یک بلیّه می‌داند؛ حال آن که از قدیم گفته‌اند احتیاج مادر اختراعات است و در همه دنیا هم این را قبول دارند و می‌گویند و اگر بخواهیم در باره پدید آمدن تکنولوژی و رشد و پیشرفت آن از سعدی وام بگیریم، باید بگوییم بنیاد تکنولوژی در دنیا اندک بود. هر کس آمد چیزی بر آن مزید کرد تا بدین‌جا رسید؛ یعنی اول یکی آمد و چرخ را ساخت و سپس دیگری دوچرخه ساخت و همین‌طور موتورسیکلت و اتومبیل و قطار و هواپیما ساخته شد. شما جلوی این تکنولوژی را نمی‌توانید بگیرید. مخالفت با تکنولوژی یعنی چه؟ یعنی انسان‌ها تنها مجاز بودند که تا دورة سنت، رشد علمی کنند و از آن به بعد باید خودکشی علمی می‌کردند و اگر اختراع و اکتشافی به ذهن‌شان می‌رسید، نباید توجه می‌کردند و اندیشه اکتشاف و اختراع را در ذهن و فکر خود خفه می‌کردند و این یعنی ممانعت از دانستن و فهمیدن که قهرا این منع و ممانعت به محال تعلق می‌گیرد. به دموکریتوس( ذیمقراطیس)، حکیم دو هزار و پانصد سال پیش، گفتند: چشمت را ببند! گفت: چشم! گفتند: نشنو! دست بر دو گوش خود گذاشت. گفتند: حرف نزن! گفت: دهانم را می‌بندم. گفتند: نفهم! گفت: این را نگویید و نخواهید که نمی‌توانم؛ یعنی نمی‌شود نفهمید و نمی‌شود به بشری که موتورسیکلت ساخته، بگوییم نباید ماشین و اتومبیل وغیره بسازی! چون بشر در روند زندگی خود به این چیزها احتیاج پیدا کرده و دست به اختراع و ساخت آنها زده است. این تکنوفوبیا یا هراس از تکنولوژی، غلط است؛ البته تکنولوژی را می‌شود نقد و کنترل کرد و هر کدام بحث‌های جداگانه ای دارد و هیچ کس از مطلق تکنولوژی دفاع نمی‌کند.

اشکال بعدی این است که مراد و مقصود شما از سنتی که از آن دفاع می‌کنید، چیست؟ چون ما در جهان اسلام و همین‌طور در کل دنیا، نه یک سنت، بلکه سنت‌های گوناگون داشته‌ایم. هنگامی که کسی از سنت سخن می‌گوید، باید مقصود خود را به طور دقیق روشن و مشخص سازد و از میان سنت‌های متنوع و متعدد، یکی را برگزیند. دکتر در پاسخ می‌گوید بازگشت به خویشتنِ(این تعبیر از دکتر شریعتی است) افرادی مانند من یعنی بازگشت به همة سنت دینی، فلسفی، ادبی و هنری ما در تمامیت خود؛ ما به ایشان می‌گوییم چنین چیزی اصلا امکان ندارد و این یک التقاط ناسازگار است؛ چون ما در سنت خود هم علم منطق و هم مخالفت با منطق داریم، هم فلسفه و هم مخالفت با آن داریم، هم علم کلام و هم مخالفت با کلام داریم که گفته‌اند: «من طلب الدین بالکلام تزندق»؛ چنان‌که در این سنت، عرفان و مخالفت با آن و اصول فقه و مخالفت با آن و تصوف و مخالفت با آن و تصوف ستیزی و صوفی کشی وجود دارد؛ تصوف‌ستیزی چنان شدید بود که شاگردان علامه مجلسی در اصفهان راه می‌افتادند و به بازار کوزه‌گران می‌رفتند و کوزه‌ها را می‌شکستند. وقتی کوزه‌گرها اعتراض می‌کردند که چرا کوزه‌های ما را می‌شکنید؟ می‌گفتند دهانه این کوزه‌ها تنگ است و وقتی باد در آن می‌پیچد، صدای «هو» که ذکر و شعار صوفیان است از آن در می‌آید! لذا کوزهِ دهانه تنگ نباید ساخت.

حال از دکتر نصر می‌پرسیم در سنتی که هم تصوف هست و هم تصوف ستیزی، شما کدام سنت را اراده کرده‌اید؟ شریعتی اگر از بازگشت به خویشتن سخن گفته، در مقاله بازگشت به کدام خویشتن؟ پاسخ این پرسش را داده است و در کنفرانسی که با نام  استخراج و تصفیه منابع فرهنگی داشته و به صورت کتاب هم درآمده، بازگشت مطلق و دربست، به سنت کهن را رد کرده و گفته است که باید سنت خود را استخراج و تصفیه کنیم و آنچه را به درد ما می‌خورد، بر دیده بگذاریم و آنچه که به کار ما نمی‌آید، واگذاریم.
 
دایره سنت دکتر نصر خیلی گسترده است و شامل ادیان ابراهیمی و آیین‌ها بشری می‌شود. سنتی که او می‌گوید مقابل بدعت نیست، بلکه مقابل مدرنیته است. عبارتی را از نصر می‌خوانم که باز مثل موارد قبلی متعجب خواهید شد. خلاصه حرف او قبل از خواندن عبارت، این است که چیزی که مسلمانان در دنیا نمی‌پذیرند، کفر و الحاد است، نه شرک! ما مسلمانان حساسیت چندانی نسبت به شرک نداریم؛ چرا او چنین حرفی زده است؟ چون در جهان سنتی، شرک هم هست؛ ولی کفر کمتر است. عین عبارت دکتر نصر: «مسلمانان میان دین و شرک تمایز نمی‌دهند؛ بلکه میان کسانی که توحید را پذیرفته‌اند و کسانی که آن را انکار می‌کنند یا نادیده می‌گیرند، تمایز قائل می‌شوند.»

 باز در جای دیگری گفته است: «آئین‌هایی مانند آئین هندو، بودا، کنفوسیوس و تائو این‌ها ادیان اصیلی هستند.» و می‌گوید تصور ما از دین هم آن قدر گسترده است که شامل همة ادیان بدوی، تاریخی، هندی و اسطوره‌ای و حتی بودا می‌شود؛ با این که در آئین بودا خدا وجود ندارد. ایشان در باره همین آیین گفته است: آئین بودا از یک جهت خیلی شبیه به اسلام و عرفان است؛ منتها بدون بیان خصوصیات آن حقیقت؛ مثل این که شما بگویید لااله؛ ولی الاالله را آهسته بگویید. نصر معتقد است آئین بودا آیینی است که لااله را بلند و الا الله را آهسته می‌گوید.

اولا باید با دکتر نصر شوخی بکنیم و بگوییم این حرف شما یادآور آن حکایت «صاحب بزغاله» است که دهخدا در امثال و حِکَم آورده است: فردی بزغاله‎ای را یافت و نزد آخوندی رفت و پرسید من بزغاله‌ای پیدا کردم، چکار باید بکنم؟ گفت به شارع عام می‌روی و صاحب بزغاله را بلند صدا می‌زنی تا بیاید و بزغاله‌اش را ببرد. یابنده که نمی‌توانست از بزغاله دل بکند، به شارع عام و خیابان رفت و چند بار گفت: آی صاحب بزغاله؛ منتهی آی صاحب را بلند و بزغاله را آهسته می‌گفت تا هم به تکلیف شرعی خود عمل کرده باشد و هم بزغاله را از دست ندهد!  دکتر نصر گفته است که آیین بودا شبیه کار عرفای ماست که لااله را بلند و الاالله را آهسته می‌گفتند. من به ایشان عرض می‌کنم که اتفاقا کار عارفان ما برعکس بوده است؛ یعنی لااله را آهسته و الاالله را بلند و رسا می‌گفتند و این از ذکر «یاهو» و «هو» که در میان آنها رایج بوده، آشکار است؛ چنان که در اسرار التوحید ابوسعید ابوالخیر و اسرار الحکم حاج ملاهادی سبزواری آمده است که از یک صوفی پرسیدند چرا شما مدام هو می‌گویید و لااله الا الله نمی‌گویید؟ گفت می‌ترسیم هنگام گفتن لااله مرگمان فرا برسد و به الاالله که اصل است، نرسیم، از این رو تنها به هو، بسنده می‌کنیم.  

چند اشکال دیگر هم هست که تنها اشاره می‌کنم:  
یک اشکال که عنوان از چاله تجدد به چاله سنت افتادن را روی آن گذاشته‌ام، این است که جناب دکتر نصر ما را از چاله تجدد در می‌آورد و به چاله یا چاه سنت می‌اندازد. او معتقد است مدرنیسم برای این که غرق نشود، باید در ساحل سنت لنگر بیاندازد. در جایی به صراحت می‌گوید در مقابل زهر تجدد، پادرهز سنت لازم است و در یک کلمه، برای درمان دنیای تجدد و دنیای مدرن، باید به سنت برگردید. به این نظر چند اشکال وارد است:
1. اگر دنیای سنت مطلوب بود، اصلا بشر از آن عبور نمی‌کرد. دستاوردهای مثبت تجدد، دلیل ضعف دنیای سنت است.

2. اگر قرار بر بازگشت به سنت باشد، چنین چیزی امکان‌پذیر نیست. دکتر نصر در اینجا دچارمغالطة کمال دست‌نیافتنی شده است. مثل این که من برای درمان مشکل ربا در بانک‌ها، خطاب به همه بانک‌ها بنویسم از فردا مطلقا بهره نگیرید. همه ما دوست داریم که هیچ سود و بهره‌ای گرفته نشود؛ اما عملا امکان ندارد. شما باید دعایی بکنید که امکان استجابت داشته باشد. این دعا در باره سنت امکان استجابت و تحقق ندارد و ما نمی‌توانیم به سنت برگردیم.

3. از معیوب بودن مدرنیسم، صحت و درستی سنت، نتیجه نمی‌شود. من اگر برای درمان بیماری‌، به چند تا دکتر مراجعه کنم، در صورتی که دکتر دوم من بد باشد، دلیل برخوب و ماهر بودن دکتر اولی نیست؛ روی این حساب اگر مدرنیسم بد است، لزوما دال بر خوبی و شایستگی سنت نیست.

4. مدرنیسم ظرفیت خودنقادی و خوداصلاح‌گری دارد و شاید بتواند بحران‌های خود را حل کند. به عبارت دیگر دنیای جدید طوماری در حال پیچیده شدن است و یک طومار بسته نیست. مارکس و انگلس در «مانیفست» خود جملة معروفی دارند که شاهکار است. آنها نوشته‌اند پرولترها جز زنجیرهای خود چیزی ندارند تا از دست بدهند؛ لذا علیه دنیای بورژوازی قیام می‌کنند و دنیای بورژوازی اگرچه سفت و سخت است؛ اما سرانجام دود می‌شود و به هوا می‌رود. دنیای بورژوازی از آن زمان به بعد سعی کرد خیلی از بحران‌های خود را حل کند؛ لذا با این که سفت و سخت بود، دود نشد و به هوا هم نرفت. بورژوازی ماند، مدرنیسم هم ممکن است بماند؛ با این که حکایت مدرنیسم، عین حکایت بورژوازی نیست.

اشکال دیگر، در باره داوری عاطفی یا نوستالژیک ایشان در باره سنت است. من چند تا قول و گفته از ایشان نقل می‌کنم تا ببینید ایشان چقدر در سیطره نوستالژی است و غم غربت گذشته دارد: « در گذشته حتی روش شخم زدن زمین‌ها از روح و قالب اسلام جدایی ناپذیر نبود.» این چه حرفی است که شما می‌زنید؟! در گذشته تقی زمین را شخم می‌زد، امروز نقی می‌زند. یا گفته است: « در قدیم آب جاری در باغ‌ها و خاک چسبیده به دیوارها معنا و مدلول دینی داشت.» کاهگل بر دیوار، در گذشته و امروز چه تفاوتی کرده که آن مدلول دینی دارد و این ندارد؟! یا گفته است چون تصویر آسمان در حوض «مسجد شاه» اصفهان می‌افتد، پس این حوض مرکز اتصال میان آسمان و زمین است. این چه تاویلات و بافندگی‌هایی است؟! اگر این طور است، من هم می‌گویم فرودگاه، مرکز اتصال میان آسمان و زمین است. از حوض مسجد شما هم بالاتر است. اینها چه ربطی به هم دارند؟! اگرچه گفته‌اند که آقا قائل به ربط نبود! ولی به هرحال باید تا اندازه‌ای ربط داشته باشد.

در باره مناره هم گفته است: «مناره نماد جنبة متعالی حقیقت الهی است»؛ یعنی چه؟! شما اگر بخواهید خیلی خوشبینانه در باره مناره قضاوت کنید، باید بگویید که کارکرد بلندگو را دارد و اگر بخواهید به شیوة محدثان و اخباریان داوری کنید، باید بگویید که مناره بدعت است و روایات متعددی هم در مذمت آن هست و در آخرالزمان حضرت ولی عصر(ع) مناره‌ها را خراب می‌کند؛ اما حرف و نگاه دکتر نصر یک نوستالژی است که چندان هم عجیب نیست و ممکن است بسیاری از انسان‌های متمدن دچار این نوستالژی شوند. در همین زمینه جمله‌ای را از کتاب مأموریت برای وطنم، نوشته محمدرضا پهلوی می‌خوانم. او که کتاب‌های به سوی تمدن بزرگ و انقلاب سفید را نوشت و رو به سوی تجدد‌گرایی و غرب‌گرایی داشت، جملاتی در کتاب خود آورده که بهترین شاهد برای بیان نوستالژی است: «در نواحی روستایی کشور ما قرن‌هاست که الاغ، همان حیوان بردبار و صبور، تنها وسیلة حمل و نقل بوده است؛ هر چند از این که تعداد الاغ به تدریج در مزارع ما کم می‌شود، متاسفم؛ ولی امروز روستاییان به اتومبیل‌های جیپ علاقه پیدا کرده‌اند.» چرا از کم شدن الاغ‌ها اظهار تاسف کرده است؟ چون نسبت به گذشته نوستالژی دارد. 
ما به آقای دکتر نصر می‌گوییم شما که این قدر دم از سنت می‌زنید، کشتن پیامبران و اوصیای آنها و ایمان نیاوردن به پیامبران در دورة سنت بود؛ در همان دوره به قول مولوی: 

                         نوح نهصد سال دعوت می‌نمود/ دم به دم انکار قومش می‌فزود 

 چنان‌که حضرت موسی(ع) در دوره سنت، چهل روز به اعتکاف رفت و ورق در میان امت برگشت و همه گوساله‌پرست شدند و باز در همان دورة سنت، حضرت عیسی(ع) دوازده حواری و یار نزدیک پیدا کرد و در نهایت بنابه نقل منابع مسیحی، یکی از همان حواریون عیسی(ع) را تسلیم دشمن کرد. جنگ‌های صلیبی که دویست سال طول کشید و دادگاه‌های تفتیش عقاید و قرون وسطی که هزار سال تداوم داشت و حملة مغول، همه در دورة سنت بود.

اشکالات دیگری هم به دکتر نصر دارم که تنها سرفصل آنها را می‌خوانم:
یک: حلوای نسیه اسلامی کردن علوم که ایشان از پیشگامان آن است و من قبلا در بحثی گفتم که خیلی‌ها رعد و برق بی‌باران زده‌اند و مطرح کردم که اصلا چنین چیزی می‌شود یا نمی‌شود.
دو: سکوت ایشان در بارة مواهب مدرنیته است.

سه: تیغ چوبین در برابر غرب سیاسی. بیشترین حمله دکتر نصر به غرب علمی و تکنولوژیک و کمترین حمله او به غرب سیاسی و کارنامة امپریالیستی و استعماری غرب است.
ختم کلام این که سنت‌گرایی یا ترادیشنالیسم یک مکتب، بلکه یک ایدئولوژی است و در باره آن همان چیزی را می‌توان گفت که در باره هر مکتبی می‌توان گفت. دکتر میرشمس الدین ادیب سلطانی جمله جالبی دارد و گفته است شما با هر ایسمی که مواجه شدید، هر چیزی که پیش از ایسم است، جدی بگیرید و خود ایسم را جدی نگیرید؛ مثلا وقتی با سوسیالیسم مواجه شدید، سوسیال را جدی بگیرید؛ اما سوسیالیسم را جدی نگیرید. مارکس را جدی بگیرید، اما مارکسیسم را نه. در مواجهه با اومانیسم، هیومنیتی را جدی بگیرید اما اومانیسم را نه. در سنت‌گرایی و ترادیشنالیسم هم می‌شود گفت. ترادیشن و سنت را باید جدی گرفت؛ اما سنت‌گرایی را نه. سنت‌گرایی، دفاع از خوب و بد سنت و حمله به خوب و بد تجدد است. 

نصر در هجده سالگی، جذب سنت‌گرایی شد و نتوانست از آن دل بکند: 

                                                  ما الحب الا للحبیب الاول 
و به قول مولوی: 
                                               مهر اول کی ز دل بیرون رود

 و به قول سعدی:
                                       سعدی نشسته بر دل مهری به روزگاران
                                   بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران. 

از دید بنده، دکتر همانند افراد زیادی، قربانی باورهای جوانی خویش است. 
با پوزش از تصدیع، امیدوارم در حق دکتر سیدحسین نصر بی‌انصافی نکرده باشم. محاسن و نقاط قوتی هم در آثار ایشان هست که به هیچ وجه نباید نادیده و ناگفته بگذاریم.

 پرسش و پاسخ
محمود شفیعی: بحث خیلی جالبی بود و من استفاده کردم. نکاتی را یادداشت کرده بودم؛ ولی تنها یک سئوال را جمع‌بندی و عرض می‌کنم. تصور من این است که مطالب جنابعالی بیشتر نقضی بود تا حلی و من انتظار داشتم وجه تسمیه سنت در زبان نصر بیشتر بسط داده شود و این که علت پایبندی ایشان به آن ایده چیست و آن ایده مقدسی که ایشان ترسیم می‌کند، چه عناصر بنیادینی دارد؟ به هرحال ایشان جهان زیبایی را در قالب سنت یا سنت‌گرایی طراحی و ترسیم کرده است و برای نقد بنیادین آن باید عناصر اصلی آن جهان، مقداری فراخوانی، واکاوی و بررسی و نقد می‌شد و فراتر از پاسخ‌های نقضی که فرمودید، پاسخ حلی هم ارائه می‌گردید. شاید حضرتعالی طرح آن مسائل بنیادین را مقتضای این جلسه ندانستید.

محمدرضا ایروانی: بنده هم از مطالب شما استفاده کردم. مواردی که شما فرمودید، طوری عرضه شد که به نظر رسید که خیلی عادی و معمولی و روشن است؛ پس چطور شخصیتی مثل پرفسور نصر که آن سابقه علمی را دارد و ده‌ها سال از عمر خود را در آمریکا سپری کرده و از تکنولوژی روز آنجا بهره می‌برد، حرف‌هایی می‌زند که با عمل و رفتارش تناقض دارد؟! برای رفع و حل این تناقض، باید به مسأله تصوف پرداخت؛ چنان‌که خود شما هم در اول بحث، به گرایش دکتر نصر به تصوف اشاره کردید و به نظرم پیش از پرداخت به شخصیت دکتر نصر، باید به نقد تصوف و فرقه شاذلیه که دکتر نصر به آن تعلق دارد و افکار و رویه ‌این فرقه بپردازید. باید توجه داشته باشیم که مقام ثبوت خیلی از صوفیان با مقام اثبات آنها متفاوت است؛ آنها در مقام ثبوت، ایده‌آل‌هایی دارند و می‌خواهند به آن برسند و در مرحله عمل و بهره‌برداری از امکاناتی که خدا در اختیار بشر گذاشته، حداقلی هستند و می‌خواهند تعلقات و وابستگی‌های خود به طبیعت را تا آنجا که ممکن است کم کنند. طبیعت برای آنها مقدس می‌شود؛ از این رو هر چیزی که بخواهد این وضعیت را به هم بزند، قبول ندارند و با آن مقابله و مبارزه می‌کنند. به نظرم دکتر نصر را باید در قالب نقد تصوف، نقد کرد تا راهگشا باشد و گرنه طرح مسأله به این صورت که دکتر نصر فلان حرف را زد و فلان جور عمل کرد، مقداری سبک، عادی و پیش پا افتاده به نظر می‌رسد. 

محمد اسفندیاری: این که فرمودید چگونه می‌شود عقاید و آراء دکتر نصر با عمل او تعارض داشته باشد؟! این یک واقعیت است و برخی از رفتارهای او با اعتقاداتش در تعارض است و سازگار نیست و شاید او دوست دارد آن گونه که می‌اندیشد، عمل کند؛ اما نمی‌تواند.

این که گفته شد که این حرف‌ها سبک و پیش پا افتاده است، اگرچه درست است؛ اما این حرف‌ها خیلی برجسته و در کف خیابان نبوده؛ بلکه در لابه لای کتاب‌های دکتر نصر وجود داشته و کسی مثل اسفندیاری رفته و مجموع آثار او را خوانده و با زحمت این نکات را بیرون کشیده است و الان چون معما حل شده است، آسان به نظر می‌رسد.
  
در باره تصوف هم گفتیم که ما با سه تا نصر مواجهیم: نصر اسلام‌پژوه، نصر تصوف‌گرا و نصر سنت‌گرا که من در این نشست به وجه سنت‌گرایی او پرداختم؛ اما یک بار باید بنیان هندسه اسلامی او را نقد کنیم که خیلی هم قابل نقد و نقض است و اشکالات متعددی بر ایشان وارد است؛ همچنان که تصوف ایشان هم باید در بوته نقد قرارگیرد.

در باره کلام دکتر شفیعی و علت پاییبندی دکتر نصر به سنت، من در آغاز سخن گفتم یکی از دلایل گروش دکتر نصر به سنت‌گرایی، علاقه او به باطن‌گرایی و امور باطنی است و در این زمینه تقریبا مثل نحله «هانری کربن» و این گونه افراد است. این باطن‌گرایان خیلی در معرض جذب به سنت‌گرایی هستند. خانوادة پدری دکتر نصر اهل تصوف بودند و خود او هم یک شخصیت بسیار روحانی و معنوی است و در جوانی هم با رنه گنون ارتباط پیدا کرد و آن محبت و علاقه‌ای که در جوانی در وجود او ریشه دواند، دیگر از دل او بیرون نرفت. 

محمود شفیعی: ما باید ماهیت و عناصر بنیادین سنتی را که ایشان ترسیم می‌کند، تحلیل کنیم. تصور من این است که ایشان احساس می‌کند جهان مدرن، عالم سیّالی را به وجود آورده و این عالم سیال، جنبه ثابت انسان را که در عالم سنت وجود داشته، از بین برده است و در نتیجه ما از دنیای درونی انسان که بسیار ثابت است و انسان را به یک عالم قدسی ثابت، متصل می‌کند، خیلی دور شده‌ایم؛ بنابر این یک جنبه عقلانی هم می‌توان برای سنتی که دکتر نصر ترسیم و به شدت از آن دفاع می‌کند، قایل شد. از این رو حرف بنده این است که ما ابتدا ماهیت سنت مورد نظر دکتر نصر را بشکافیم و بشناسیم و سپس به بررسی و تحلیل و نقد آن بپردازیم؛ ضمن این که آنچه شما به عنوان پاسخ‌های نقضی فرمودید، در جای خود درست و به جاست. 

محمد جاودان: من از اول نشست حضور نداشتم و همه حرف‌های شما را نشنیدم و تنها از جایی که نقد را شروع کردید، بودم و نکاتی را یادداشت کردم که بیشتر جنبه کامنت و تفسیر و تعبیر دارد و گاهی وجهه نقد پیدا می‌کند. نکته اول این است که دکتر نصر بنیانگذار سنت‌گرایی نیست و شأن بنیانگذاری سنت را ندارد. بنیانگذاران همان گنون و کومارا سوامی و در مرتبه بعد شوان هستند. دکتر نصر، شاگرد غیرمستقیم شوان است؛ منتها نصر یک ویژگی دارد و آن این که مهم‌ترین شارح آکادمیک یا آکادمیک‌نویس سنت‌گراهاست؛ یعنی در میان سنت‌گراها بیش از همه با دنیای مدرن آشناست، ریاضی و فیزیک را در بهترین دانشگاه‌های دنیا خوانده است و در «ام آی تی» و «هاروارد» بوده است و از بُن دندان با مبانی و حال و هوا و نظریات علمی و آزمایشگاه‌ها و همه مشخصه‌های درجه یکِ علم مدرن آشناست و از نزدیک، علم مدرن را حس کرده است و در زمینه علم مدرن، کلاس و درس و بحث داشته است. از این حیث بیان دکتر نصر در باره سنت‌گرایی، از همه، از جمله «رنه گنون» روشن‌تر و از «شوان» خیلی روشن‌تراست؛ اگرچه معتقدم نوشته‌های نصر به استحکام نوشته‌های رنه گنون نیست. همین ویژگی موجب شده که نصر نماینده سنت‌گرایی قلمداد شود؛ چون نسل آکادمیک و علمی دنیای امروز، بیش از هر کس دیگری می‌تواند با او ارتباط برقرار کند. لذا مجله معتبر و معروف Library of Living Philosophers یک شماره خود را در سال 2000 میلادی به دکتر نصر اختصاص داد. یادم هست در دیداری که با دکتر نصر داشتم، ایشان این کار را در دنیای علوم انسانی، معادل جایزه نوبل می‌دانست؛ این نظر اگرچه شاید با اغراق و غلو همراه است؛ اما کار آن مجله از اعتبار بالایی برخوردار است و شیوه کارش هم به این صورت است که به سی نفر از اندیشمندانی که در باره دانشمندی خیلی خوب، کار و تحقیق کرده‌اند، سفارش می‌دهد که سی تا مقاله انتقادی بنویسند و سپس این مقالات را به فرد مورد نظر می‌دهند تا نقد و ارزیابی کند و جواب نقد آنها را بدهد و سپس این مجموعه را در یک شماره اختصاصی مجله منتشر می‌کند.

این مقدمه را برای این گفتم تا بگویم که شأن دکتر نصر، شأن یک شارح است؛ البته شارحی است که به چیزی که می‌گوید و می‌نویسد معتقد است و نوآوری‌هایی هم در نوشته‌های خود دارد و ترجمه کتاب اصلی ایشان که در واقع سخنرانی ایشان بود، به ده‌ها زبان، موجب شهرت ایشان شد.

در باره نقدهایی که نسبت به افکار دکتر نصر فرمودید، اولا تفکیک میان نصر سنت‌گرا و نصر صوفی و نصر اسلام پژوه، اگرچه درست است؛ اما در واقع هرسه یک چیز است و اسلام شناسی و تصوف ایشان هم سنت‌گرایانه و مبتنی بر سنت‌گرایی است و از این نظر قابل تفکیک نیستند؛ لذا نقدهای مبنایی، نه جزیی بر اسلام‌شناسی ایشان، احتمالا همان نقدهایی است که بر سنت‌گرایی و بنیادهای فکری ایشان وارد می‌شود. پس تفاوتی در این سه وجه، مگر در جزییات نیست.

اما نقدهای شما به تعبیر جناب دکتر شفیعی، نقضی و به تعبیر من روبنایی بود و مبنایی و حلی نبود و به نظرم درهم پیچیدن طومار سنت‌گرایی دکتر نصر در یک جلسه، در واقع ذبح ایشان است؛ چون حرف‌ها و مطالب حتی انتقادی نسبت به غرب و مدرنیته آن‌قدر از قوت و استحکام برخوردار است که می‌طلبد در یک جلسه تنها یک مبنای ایشان تبیین و نقد شود و این بهترین راه برای حفظ جدیت نقدهاست و در غیر این صورت، بحث از حالت جدی بودن خود خارج می‌شود. از این رو همه نقدهایی که بر ایشان وارد کردید، به نوعی قابل نِقاش و مناقشه است؛ مثلا این که فرمودید ایشان تاریخ را پیش و پس از رنسانس تقسیم کرده، یک اشکال جزیی این است که سنت‌گراها این خط‌کشی را از دو قرن قبل از رنسانس، کرده‌اند. به این مطلب خود شوان تصریح کرده است و جالب این است که افردی مثل گنون و شوان و دکتر نصر، غرب را به خوبی می‌شناسند و معرفی می‌کنند. از امتیازات سنت‌گراها این است که تمام پایه‌های مدرنیته را به دقت شناسایی کرده و شناسانده‌اند و حقیقت غرب و مدرنیته را عریان کرده‌اند و در این زمینه بسیار قوی عمل کرده‌اند. من وقتی در این زمینه کار و تحقیق می‌کردم، دیدم که حرف شوان در باره آغاز ریشه‌های مدرنیته از نیمه دوم قرن چهاردهم میلادی، دقیقا همان چیزی است که برخی از خود مدرنیست‌ها و مورخین تاریخ مدرنیته نوشته‌اند. بحث‌های زیادی در آنجا هست که من ورود نمی‌کنم؛ اما سنت‌گراها به هیچ وجه عنوان خط کشی نمی‌کنند.
 
اما حرف دکتر نصر و امثال ایشان این است که می‌گویند ما یک سنت، یک حکمت خالده و یک عقل شهودی داریم، این سه تا خیلی مهم است و اصل و اساس سنت‌گرایی در این سه امر خلاصه می‌شود. سنت، حکمت خالده و عقل شهودی چیست؟ حرف سنت‌گراها این است که دنیای سنت، مبتنی بر سنت، حکمت خالده و داده‌های عقل شهودی است. عقل شهودی که از آن به «اَنْتِلِکْتْ» تعبیر می‌شود، در مقابل عقل تجربی (ریزن) و محدودی است که دنیای جدید بر آن مبتنی و استوار شده است. سنت‌گراها می‌گویند همه اشکالات از آنجا آغاز شد که دنیای مدرن ما را از دامان عقل شهودی جدا و به عقل حسیِ تجربیِ منطقی، محدود کرد. بر این اساس برخلاف فرموده شما که این‌ها یونان را جزء شرق می‌دانند و طرفدار یونان و فلسفه یونانی هستند، این‌ها به فلسفه ارسطو هم اشکال می‌کنند و خود را طرفدار حکمت خالده می‌شمرند که البته ممکن است در این حکمت خالده، بخشی از فلسفه ارسطو و افلاطون و حتی حکمت سرخپوست‌ها هم باشد.
  
سنت‌گراها می‌گویند اشکال از این جا شروع شد که دنیای جدید، دست بشر را از آسمان جدا کرد و کاملا به زمین چسباند و او را از تمام چیزهایی که در حکمت خالده و در ماوراء الطبیعه و بحث عقل شهودی هست، دور ساخت. بنابر این اگر خط‌کشی هم وجود داشته باشد، از این سنخ و نوع است؛ یعنی دنیای غرب و مدرنیته آن‌طور بود و دنیای سنت این‌چنین است و این که مرز میان این دو دنیا از زمان رنسانس پدید آمد یا قبل از آن، چندان مهم نیست و تعلق خاطر این‌ها به شرق از این باب است که معتقدند عقل شهودی در آنجا ظهور کرده است و گرنه، شرق بماهو شرق را مهم و غرب بماهو غرب را منفی قلمداد نمی‌کنند؛ بلکه شرق و غرب را دو منطقه جغرافیایی می‌دانند که دو نوع مناسبات در آن ظهور کرد و به شرق و غرب از این منظر، نگاه و توجه می‌کنند و اتفاقا شوان و دیگران در این زمینه مطالبی هم نوشته‌اند.
اشکال دیگر که فرمودید سنت‌گرایی یک ایدئولوژی است، به وسیله خود سنت‌گراها رد شده و شوان در مقدمه کتاب منطق و تعالی تصریح کرده که ما با هر ایسمی مخالفیم و حتی با «ترادیشنالیسم» که روی نوع تفکر ما گذاشته‌اند، هم مخالفیم و ما ترادیشنالیست نیستیم.

نکته دیگر این که آنچه سنت‌گراها در انتقاد از مدرنیته می‌گویند، غالبا به وسیله غیرسنت‌گرایان هم گفته ‌شده و می‌شود؛ اگرچه برخی از این اشکالات تنها از سوی سنت‌گرایان مطرح شده است و عموم این اشکالات هم درست و وارد است؛ اما شاید انتقاد و اشکال اساسی که به خود سنت‌گرایان هم وارد باشد، این است که ما می‌پذیریم دنیای مدرن مشکلات زیادی را برای بشر به وجود آورده است؛ اما خود شما پس از تقبیح و نقد و نفی دنیای جدید و مدرنیته، چه دنیایی را به عنوان جایگزین معرفی می‌کنید؟ اگر دنیای قدیم و گذشته را توصیه می‌کنید، بازگشت به چنینی دنیایی، نه ممکن است و نه مطلوب و قابل توصیه. بنابر این ضعف شدید سنت‌گرایان، نداشتن نسخه ایجابی برای ارائه است.  
    
حسین واله: من وقتی حرف‌های شما را گوش می‌دادم، مدام از خودم می‌پرسیدم که ریشه حرف‌های دکتر نصر چیست؟ چرا او به گذشته فرامی‌خواند و چرا علوم جدید و حتی پزشکی را نمی‌پسندد و نفی می‌کند؟ ایشان چه دستگاه و نظام ارزشی دارد و آن دستگاه بر چه فرض‌هایی مبتنی است که ایشان را به چنین نتایجی رسانده است؟  
 
محمد اسفندیاری: کسی که شش تا راننده داشته، الآن دلش می‌خواهد سوار درازگوش بشود! در مجموع اندیشه‌های سنت‌گرایان تعارضات بسیار بسیار زیادی وجود دارد که ده‌ها جلسه و نشست هم برای طرح آن کافی نیست و من به جای 35 صفحه‌ای که برای طرح در این نشست نوشتم، به راحتی می‌توانستم 350 صفحه در نقد این‌ها بنویسم و به صورت کتاب منتشر کنم.

حسین واله: در واقع سئوال من این است که سنت‌گرایان به لحاظ نظری، چه اتفاقاتی رخ داده که به این مرحله رسیده‌اند و دارای این افکار شده‌اند؛ چون نقد مدرنیته که منحصر به این‌ها نیست و مولوی هم در هفتصد سال پیش این حرف‌ها را زده است.  

محمد اسفندیاری: نقدهای غیرسنت‌گرایان بر مدرنیته و غرب، بسیار قوی‌تر از نقد سنت‌گرایان است؛ چون خود این‌ها تصریح کرده‌اند که دو چیز برای آنها مهم نیست: اقتصاد و سیاست؛ در حالی که نقد دنیای جدید، مستلزم شناخت اقتصاد و سیاست است و اگر شما این دو مقوله را بشناسید، بهتر می‌توانید دنیای جدید را نقد کنید. 

حسین واله: چرا برای این‌ها سیاست و اقتصاد اهمیت ندارد؟ چون برای فهم یک نظریه باید اول آن نظریه را خوب تبیین کنیم. تبیین شما از سنت‌گرایی خیلی علت‌گرایانه بود. آیا واقعا سنت‌گرایان در تمام دیدگاه‌های خود دلیل ندارند یا شما نپرداختید؟
محمد اسفندیاری: دلایل این‌ها همان چیزهایی بود که من در لابه لای عرایضم گفتم و عین عبارت آنها را خواندم و سعی کردم طبق فرموده قرآن: «و لا یجرمنّکم شنئان قوم علی ان لا تعدلوا» مخالفتم با این جریان، مرا از حیطه عدالت خارج نکند و بنا به گفته ابن قبه، انصاف را رعایت کنم؛ اما واقع قضیه و بهترین حرف در نقد سنت‌گرایان، همان گفته دکتر شریعتی است که ملتی را که آب قنات ندارد، به دنبال آب حیات می‌فرستند. باز مرحوم دکتر شریعتی کلامی در قالب دعا دارد: «خدایا! مرا از همه فضائلی که به کار مردم نیاید، محروم ساز!» یعنی من نمی‌خواهم علوم خفیه و غریبه را بدانم، دوست دارم یک چرخ و یک دوچرخه درست کنم و باری را از دوش کارگری بردارم و روی آن چرخ بگذارم. 
حسین واله: یعنی آقای نصر به هجو( یا حذف) تکنولوژی دعوت می‌کند؟

محمد اسفندیاری: من عین عبارت ایشان را برای شما خواندم.

حسین واله: عبارت ایشان را دوباره می‌خوانید؟

محمد اسفندیاری: ایشان خیلی با تاسف گفته است که اوضاع دنیا خیلی بد شده؛ به طوری که اگر من بخواهم در قم زندگی و در فیضیه تدریس کنم، نمی‌توانم با الاغ تردد کنم و مجبورم سوار اتومبیل بشوم. همین نکته را محمدرضا پهلوی هم در کتاب ماموریت برای وطنم، به صورت حسرت و نوستالژی نوشته است که قبلا گفتم؛ البته من نمی‌خواهم افکار و اندیشه‌های دکتر نصر را لوث کنم و یک حرف ایشان در باره درازگوش را پیراهن عثمان کنم و ایشان را بکوبم. بدترین نقد به نظر من، نقد جمله‌ای است که من یک جمله را از میان کتاب ایشان بیرون بکشم و با آن جمله کل کتاب را نقد کنم. من این نوع نقد را اصلا قبول ندارم؛ اما به نظر من بنیاد فکر و اندیشه این طیف، اشکال و مشکل دارد و آن بنیاد، برگشت به ماقبل رنسانس است. این که آقای جاودان فرمود خط‌کشی این‌ها نسبت به تاریخ به قبل از رنسانس برمی‌گردد، باید متذکر بشوم که اصلا در باره آغاز رنسانس و پایان قرون وسطی، میان اهل نظر اختلاف است؛ چنانکه سنت‌گرایان نسبت به شرق بماهو شرق هم نگاه ناسیونالیستی ندارند و نمی‌گویند این نقطه کره زمین مال ماست و هر چه در این قسمت گفته و عمل می‌شود، خوب است و هرچه در غرب می‌روید، زباله است.

پرسش: من از بیانات شما استفاده کردم. مطالب شما از جهت توصیف خیلی خوب و جامع و مستند بود؛ اما جنبه تبیینی مطالب شما خیلی ضعیف بود. شما در باره این که چرا دکتر نصر به سنت‌گرایی گرایش پیدا کرده، فرمودید چون عشق اول ایشان بوده و در جوانی با این دیدگاه آشنا شده و عشق و مهر آن بر دلش نشسته و دیگر نتوانسته از آن دل بِکَند. به نظر من این تبیینِ دلچسبی نیست و حدس من این است که نتوانیم در میان آثار ایشان، شاهد علمی و قویی مثل این پیدا کنیم. بنابر این گرایش ایشان به سنت‌گرایی دلایل دیگری دارد و حتما باید آن را به ریشه‌های دیگری برگردانیم و تبیین قوی‌تر و قابل قبول‌تری از این گرایش ارائه بدهیم.

 نکته بعدی در باره خط‌کشی‌هایی بود که شما فرمودید و دکتر جاودان هم نقد کرد. به نظر من اصل آن خط‌کشی‌ها اشکالی ندارد و مغالطه نیست؛ بلکه مهم این است که شما چه نتیجه‌ای می‌خواهید از آن خط‌کشی بگیرید. شما خیلی از اوقات برای این که تاریخ را خوب بشناسید، مجبور می‌شوید که خط کشی کنید و اصلا کار یک مورخ همین است که بگوید این حادثه تاریخی از کجا شروع و به کجا ختم شد. مورخان مدرنیته هم همین کار را کرده‌اند و گفته‌اند که از دوران رنسانس یا از قرن چهاردهم یا قبل و یا بعد آن، یک تحول اساسی در فرهنگ و تمدن بشری اتفاق افتاد و انسان وارد دورة جدیدی گردید. اصل این قضیه برای شناخت تاریخ و شناخت وجوه اشتراک و افتراق دوران جدید با دوران گذشته ضروری است و این از الفبای تاریخ و تحلیل تاریخ است؛ منتها نقد شما این بود که انتقال اتوماتیک و بدون دلیل از یک خط‌کشی تاریخی به یک خط‌کشی ارزشی و خوب دانستن هر چیزی که قبل از این تاریخ است و بد دانستن هر چیزی که بعد از این تاریخ است، حرف درستی نیست و از این نظر، حق با شماست؛ با این حال اصل آن خط‌کشی تاریخی را نباید نفی و نقد کرد.

 نکته دیگری که دوست داشتم در باره آن توضیح بدهید این بود که مغالطه‌ای را به دکتر نصر نسبت دادید  و گفتید که ایشان مدرنیزه و سکولاریزه را یکی می‌داند. نسبت دادن یک مغالطه به کسی، باید با دلیل و برهان همراه باشد وگرنه خود انتساب مغالطه، بدون دلیل، یک نوع مغالطه محسوب می‌شود. یکی دانستن مدرنیته با سکولاریسم را شما مغالطه دکتر نصر به شمار آوردید؛ در حالی که افراد دیگری غیر از سنت‌گرایان هم معنای خاصی از سکولاریسم را گوهر مدرنیته می‌دانند. بنابر این شما بر اساس چه تعریفی از مدرنیته و سکولاریسم، این دو را از هم تفکیک کردید و یکی دانستن آن دو را مغالطه شمردید؟ چنان‌که گفتید جمهوری اسلامی مدرن است؛ اما سکولار نیست؛ در حالی که ممکن است کسی بگوید جمهوری اسلامی به همان اندازه که مدرن است، سکولار هم هست.  به نظرم این، جای بحث و تبیین بیشتری دارد. 

محمد اسفندیاری: در قصص العلماء میرزا محمد تنکابنی آمده است که یک نفر از کسی پرسید چرا فخررازی با آن عظمت علمی، سنی شد؟ جواب داد: او اول سنی بود و بعد عالم شد. این حکایت در باره دکتر نصر هم صادق است. دکتر نصر اول سنت‌گرا شد و سپس پروفسور سیدحسین نصر فیزیک‌دان و ریاضی‌دان و علوم قدیمی‌دان و علوم جدیددان و چیزهای دیگر شد. او خیلی زود و در هجده سالگی جذب سنت‌گرایی شد و عرض کردم که فقط علت نداشت، بلکه دلیل هم داشت و آن دلیل به شخصیت خود نصر برمی‌گردد که شخصیتی به شدت روحانی و معنوی دارد و باطن‌گراست و به امور باطنی علاقه‌مند است و اهل مکاشفات و تجربه‌های عرفانی است. چنین افرادی استعداد بیشتری برای جذب به سنت‌گرایی دارند تا کسانی که از لحاظ فکری چپ‌گرا هستند و به سیاست و اقتصاد اهمیت می‌دهند. این‌ها جذب چیزهای دیگری غیر از سنت‌گرایی می‌شوند. به هر تقدیر دکتر نصر با برخورداری از چنین شخصیت روحی و معنوی، در هجده سالگی با سانتیانا و اندیشه‌های رنه گنون آشنا شده است و علاوه بر این که با بحران‌های قرن بیستم روبرو بود. استحضار دارید که غربی که ما الان با آن مواجه هستیم، با غرب هفتاد یا صد سال پیش تفاوت‌های زیادی دارد. در باره خط‌کشی تاریخی هم باید عرض کنم که اصل آن درست است؛ چنان‌که وقتی می‌خواهیم تاریخ ایران را بررسی می‌کنیم، آن را به قبل و بعد از اسلام، تقسیم می‌کنیم؛ اما خط‌کشی و تقسیم‌بندی تاریخی و جغرافیایی را معیار ارزش قرار دادن، کار درستی نیست. 


:
نظرات بازدیدکنندگان

نظر شما درباره این مطلب

     
جدیدترین

امام خمینی (س) نظرشان این است که نظر کارشناسی همیشه حجت است

تأملي بر وجوه ارتباط اخلاق و سياست

مطهری و تاریخیت

گسترۀ معنایی حدیث «لکل کبد حری اجر» در مناسبات انسان‌دوستانه در فقه

اعتباری بودن احکام اخلاقی و حل چالش‌های فقهی دنیای معاصر

ارزش انسان، ملتقای فقه و اخلاق

منزلت اخلاق در دکترین سیاسی جمهوری اسلامی ایران

نوگرایی در تفسیر متن مقدس

فلسفه سیاسی فارابی و جمهوری اسلامی

سنت‌گرایی در ترازوی عقل

پر بازدید

نگاهی به کتاب «خداباوری و دانشمندان غربی معاصر» نوشته دکتر مهدی گلشنی

تاریخمندی در نصوص دینی

سکولاریسم و سکولاریزاسیون

مهجوریت قرآن در جاهایی‌که باید شکوفاتر باشد، بیشتر است

سیزدهمین نشست علمی پژوهشکده اندیشه دینی معاصر

مطهری وضرورت اصلاحات درحوزه فقاهت وروحانیت

خشونت در دین و سیاست

انصاف و ادب گفت و گو در قرآن

تکفیرگرایی و داعش از نگاه سلفیان معاصر